ماناز از مکه برگشت...
بلاخره اون 35 روز سخت گذشت و روز سه شنبه مصادف با 30 مهر 1392 از راه رسید و هواپیمای مامان ساعت 5.30 صبح به زمین نشست...از دهها متر قبل از ورودیه ترمینال حجاج انقدر ترافیک بود که حد نداشت و مجبور بودم از ماشین پیاده بشم و به طرف ترمینال بدوم...انقدر خوشحال بودم که دوست داشتم حس و حالم رو به همه منتقل کنم...الینا هم به خاطر شرایط آلوده فرودگاه(معمولا همه حجاج سرما خورده هستند) پیش باباش توی خونه بود و من با برادرم رفتم فرودگاه... ترمینال حجاج غرق گل بود و همه خوشحااااااال...هر کدوم از حاجی ها که میومدن یهو صدای صلوات همه فضا رو پر میکرد...چند تا از هم سفرای مامانم رو دیدم و ازشون حال مامان رو پرسیدم و همه گفتن حالش خوبه و مشغول تحویل گرفتن چمدونهانشه...تا اینکه یکی از همسفراش بهم گفت : دختر خانم امینی هستی؟ گفتم بله.....گفت مامانت سرما خورده و حالش خوب نیست...انگار آب جوش ریختن روی سرم....وای مامانم که تا دیروز حالش خوب بود!!!!!!!!! نه دیگه دیشب سرما خورد...انقدر ناراحت بودم که متوجه خروج مامانم از گیت نشده بودم و یهو دیدم از بلندگو صدای خانمی اومد و گفت که مستقبلین خانم امینی به اطلاعات پرواز مراجعه کنن..آخ آخ مامانم طفلک تنها اونجا واستاده بود...پریدم بوسش کردم...گفت نههههههههههه من سرما خوردم..گفتم فدای سرت...خلاصه به برادرم گفتم که سریع مامانم رو باید به درمانگاه برسونیم....همین کار هم باعث شد که بیماریه مامان در عرض 2-3 روز خوب خوب بشه.

و اما واکنش الینا که بغض 35 روزه اش بادیدن ماناز یهو ترکید

ولی با دیدن اولین سوغاتی های ماناز دیگه دلتنگی یادش رفت!!!!!!!!

همون شب ساعت 8.30 هم دایی حسین از امریکا اومد و دیگه خوشحالیمون تکمیل شد...ولی انقدر به
خاطر ترافیک دیر رسیدیم به فرودگاه که دایی کلی دلواپس شده بود و اومده بود جلوی در پروازهای ورودی به استقبال ما...و کلی شرمنده شدیم

دریافت اولین سوغاتی جهت تسکین درد غریبی کردن....آخ آخ امان از این غریبی کردن الینا که عرصه را به من تنگ کرده!!!!!!!!!

سوء استفاده از دایی مهربون در نیمه های شب...بیا بازی تا گریه نکردم!!!!!!!!!!

من و مینی ماوس...که فعلا از خودم بزرگتره!

و در پایان ...بفرمایید خیار



ماناز از مکه برگشت...
